تحمل نکنم ...

می شه موند و هيچی نگفت ...

می شه يهو سرريز شد و فرياد زد و فرياد زد و ... پشيمون شد !

می شه خنديد ... يه خنده تلخ ... می شه در جواب زهرمار ! گفتن ديگران به لبخندت ... باز هم خنديد ... يه خنده تلخ ...

می شه خوار شد ... می شه کوچيک شد ... انقدر کوچيک که سر هر موضوعی ، بشنوی و باورت بشه مقصر خودتی !

می شه دوست داشت ... می شه انقدر دوست داشت که همه چيز رو تحمل کرد و به رفتن فکر نکرد ...

می شه دوست داشت ... انقدر دوست داشت که موقع فرياد زدن ته دل به خودت فحش بدی که چرا داری سر عزيزت داد می زنی .

می شه دوست داشت ... انقدر دوست داشت که اشکهات بريزه اما زبونت به حرف نياد ...

می شه دوست داشت ... انقدر دوست داشت که موندن رو با خوار شدن به همه چيز ترجيح داد ...

راستی از رها چه خبر ؟ هنوز زنده است ....؟؟؟ هنوز طاقت داره ...؟؟؟

از کار :

پيش می ره ... کارمند يه رفيق بودن دردسر داره اما خوبه ... از هرچی بگذرم اين مهمه که حرف همو لااقل تو کار می فهميم .راستی داريوش کبير ، علی عاشق پيشه و ايمان و رضوان عزيز اومدن دفترمون . ليدای عزيز هم زنگ زد . انگاری خواهری هم زنگ زده اما من نبودم ... مرسی همتون !

از حوالی دلم :

تا فکندم به سر کوی وفا رخت اقامت

عمر بی دوست ندامت شد و با دوست غرامت

سروجان و زر و جاهم ، همه گو رو به سلامت

عشق و درويشی و انگشت نمايی و ملامت

همه سهلست ، تحمل نکنم بار جدايی ...

يا حق !

  
نویسنده : raha - ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اسفند ،۱۳۸٢